تاريخ : شنبه سی ام شهریور 1392 | 13:45 | نویسنده : آنت _ بانشی
 

 

 

فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم."

 

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 | 16:25 | نویسنده : آنت _ بانشی
 

 

خاموش کردم توی لیوانت خدایم را

شبها بغل کردم به جای تو هم جنسهایم را

رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم

در اولین بوسه خودم را و تو را کشتم

هی  گریه میکردم به آن مردی که زن بودم

شبها دراکولای غمگینی که من بودم

و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود

تنهاییم محکوم به س.ک.س گروهی بودم

سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی

یعنی فراموشی فراموشی فراموشی

بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم

بعد از با هر کس که بود و هست خوابیدم

بعد از لای زخمهایم استخوان کردم

با هرکه میشد هرچه میشد امتحان کردم

تنهای در جمع در تنهای تنهایی

با گریه و صابون و خون تو خودارزایی

دلخسته از گنجشکا و حوض نقاشی

رنگ سفیدت را به روی بوم میپاشی

لیوان بعدی قرصهای حل شده در سم

باور بکن از هیچ چیز دیگر نمیترسم

پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود

معشوقه ام بودی و هستی و نخواهی بود

بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم

بعد از با هر کس که بود و هست خوابیدم

بعد از لای زخمهایم استخوان کردم

با هرکه میشد هرچه میشد امتحان کردم

تنهای در جمع در تنهای تنهایی

به یاد شاهین عزیز...کسی که همیشه حماسه میافریند...

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 16:6 | نویسنده : آنت _ بانشی
 

 

گاهی درون پیله ام قلت میزنم....زیر لب آرزوی پرواز را زمزمه میکنم...آرزوی آزادی را...

شبیه پروانه ایی درون قفس ... به فکر فردایی هستم که مرا به جرم رنگین بودن بالهایم سنگسار نکنند...

 

 

 

 



تاريخ : شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 | 0:44 | نویسنده : آنت _ بانشی

روزی ما ازاد خواهیم شد
روز از پس این بردگی ها
روزی سبز
آن روز رودخانه ها ترانه عشق را خواهند شنید
و هزاران گل لاله بر مزار مردگان عشق خواهند روئید
و ما همدیگر را آزادانه خواهیم بوسید
روزی ما آزاد خواهیم شد..

 

دوستی که بسیار عزیز است این نوشته را برایم فرستاد...نمیدانم...گیجم و منگ و تنها سوالی که برایم باقی مانده است این است: آیا واقعا" روزی آزاد می شویم....و آیا من آزادی را می بینم؟؟؟

نمیدانم...تنها تمام بدنم میلرزد...غمیگنم وقتی فکر میکنم مردی که به خاطرش این چند روز و شب...جوانانمان با لباسهای بنفش به خاطرش خیابانها را طی میکردند...همان مردیست که سال ۸۸ فریاد زد: نام این فتنه گران را نمی شود دانشجو گذاشت

به کجا سوق می شویم؟؟؟ باز هم گول می خوریم...باز هم بازی می شویم و دوباره گوسفندان "قلعه ی حیوانات" هستینم و یادمان میرود...

گاه به برادرم نگاه می کنم...جوانی که هنوز به قول قدیمیها کله اش بوی قرمه سبزی می دهد....گاه هم به خودم درون آینه...زنی در آستانه ی سی سالگی...به دو سه تار موی سپیدی که در ۴ سال پیش میان موهایم قایم نشده بودند....۴ سال از عمرم رفت...آیا ۴ سال دیگر هم طی می شود و من با موهای سپید زیادتری با مینشینم و مینویسم که آزادی کجاست؟؟؟

ساعتهایی از ۱۰ گذشته و من با دستانی سپید...بدون هیچ جوهر آبی درون شناسنامه ام...به روبه رو مینگرم و خدا را شکر میکنم این بار سنگین از روی شانه هایم برداشته شد و وسوسه ی رای دادن را سرکوب کردم...ساعتهایی که به عذاب گذشتند...اینکه باز اعتماد کنم؟؟؟ یا بنیشینم روزگارم را به دست تقدیر بسپارم...اما از همه بدتر خوره ای بود که جانم را میخورد...اینکه به چه کسی باید اعتماد کرد....به مردی که نقاب مهربانی زده...یا به مردمانی که حداقل آنقدر مرد بودند که گرگ بودنشان را میدیدم؟؟؟

شب داغتر از آنست که بتوانم نفس بکشم....درست زیر پنجره نشسته ام...سیگارم دوباره می سوزد و من انقدر گیجم که یادم می رود پکی بزنم...میگرن لعنتیم دوباره بازگشته به یادم می اندازد که ۴ سال چه عذابی کشیدم....چه عذابی کشیدیم... و با تصور عذابهایی که قرار است بکشیم...میلرزم و دوباره میلرزم و دوباره...

 

 



تاريخ : یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 16:39 | نویسنده : آنت _ بانشی

دوباره نزدیک انتخابات د و من سیگار به لب حس میکنم دستانم روی کیبرد رقص میکنند...صدای ویتنی هیوستون توی گوشم فریاد میزنه و جو خونه رو تلختر میکنه.....

چند روزیه به این فکر میکنم که با زندگیه من چه شد...در این چند سال چه سختیهایی کشیدم...من نمیدونم بقیه ی آدمها هم به اندازه ی من درد کشیدن یا نه اما خسته شدم از بس سوار تاکسی ها شدم و به جای ۳۰۰ تومن ۴۰۰ دادم و فردا دوباره سوار همون تاکسی شدم و یه پانصدی چروک به راننده دادم و بقیه ای دریافت نکردم... و دوباره و دوباره...دلم میخواد یه روز که میرم جلوی طلا فروشی نبینم که قیمت هر گرم طلا ۳ هزار تومن بالا رفته یا پایین اومده...دیگه خسته شدم از اینکه رفتم توی سوپر کوچک و کثیف دم کوچه و ببینم روغن تموم شده......کلافم از اینکه میبینم سه ماه دیگه باید خونمو عوض کنم و با اینکه همین اجاره ی ۴۰۰ تومنی و به زور جور میکنم ...باید ۳۰۰ دیگه روش بذارم...من به عنوان یه زن ایرانی در آستانه ی سی سالگی هم خستم...هم کلافه....هر روز که میگذره به مرز دیوانگی نزدیکتر میشم....یعنی روزی میرسه که این همه سرخوردگی تموم شه....یعنی مردی میاد اون بالا بشینه و نگه نفت مجانی....آب مجانی ...برق مجانی...بابا من به چه زبونی فریاد بزنم من...نفت و آب و برق نمی خوام من فقط آرامش اعصاب میخوام....فقط میخوام حقوقم کمتر از خریدهای ماهانم نباشه...می خوام وقتی دوتا تراول میذارم تووی کیفم دستام از خوراکی هایی که همیشه آرزوی خوردنشونو دارم پر بشه ...نه اینکه فقط دوتا مرغ و دو کیلو گوشت شه...و پولی نمونه تا لوبیا قرمز و پیاز بخرم تا باهاش قرمه سبزی درست کنم...

نمیدونم شاید من چون بعد از مدتها دست روی کیبورد بردم...شلوغ و درهم مینویسم....نمیدونم...سرم پره از ناله هاییکه هر روز میشنوم...به خاطر کارم هر روز زنهایی رو میبینم که حتی پوله سویا ندارن که به جای گوشت جلوی بچه هاشون بذارن...زنایی که بهم زنگ میزنن تا براشون یخچالو و گاز دست دوم جور کنم...زنایی که بالای ۶۰ سال سن دارم اما دارن خونه ی مردم کلفتی میکنن....زنایی که باید با هر کفتال بی سر پایی صیغه کنن تا بتونن فقط یه چهار دیواری ...تو جنوب شهر اجاره کنن...برای زنایی که تنشونو میفروشن...اما غرورشونو نه...کلافم...۴ سال سکوت کردم....اما دوباره نزدیک انتخاباته و من داغونم...به این فکر میکنم که در ۴ سال آینده قراره چه بلایی سرمون بیاد...همیشه به این فکر میکنم که اگه بنویسم....برم تو خیابون و فریاد بزنم...حتی توی مغرم نقشه ی قتلشونو بکشم...چه بلایی سرم میارن...از درو دیوار خونم کماندوها میرزین تو و به جرم (( به دنبال آرزوها )) بودن محاکمم میکنن؟؟؟

نمیدونم چنان ترسی توی وجودم رخنه کرده که حتی الان که دارم دلخوریهامو تایپ میکنم همش از پنجره ی کنارم اطرافو میپام....نکنه همین الان سر برسن....

دنیای عجیبیه ...شدیم گاو و گوسفندهای کتاب (( قلعه ی حیوانات )) بعضیهامون قوانین نوشته شده روی دیواره طویله رو یادمون رفته بعضیهامون سنمون به روزنویس نوشته ها نمیخوره بعضیهامونم که هنوز زنده ایم اصلا" سواد نداریم....

خدایا هنوز اون بالایی؟؟؟؟؟ اگه هستی جواب اشکای هر شبه ی من و بده...من دیگه بریدم....اگرم نیستی ...تکلیفمو روشن کن بذار به چیزه دیگه ایی آویزون شم...مگه نمیگن تو ناظری؟؟؟ پس چرا نمیبینی آدما همدیگرو میخورن و حتی یادشون میره برادرن...استخوناشونم میجون....بوی تعفن تمامه شهرو گرفته....نمیبینی پسرا به مادراشون تجاوز میکنن...پدرا بچه هاشونو میذارن زیره کو.نشون تا بتونم پله ها رو بالا برن....خدایا

دستاتو از روی گوشهات بردار میخوام با فریادم تمامه گوشهای دنیارو کر کنم...



تاريخ : شنبه هجدهم آذر 1391 | 19:9 | نویسنده : آنت _ بانشی
پسر سرزمين من ,

معلوم هست کجايي خيلي وقت است تو را گم کرده ايم :(

ديروز داشتي مردانه در ميدان ميجنگيدي . . .

امروز داري توي آرايشگاه ها ابرو بر ميداري ، مو رنگ ميکني ، دماغت را سر بالا ميکني . . .


اهاي پسر سرزمين من . . .

دختران سرزمين من نياز به مردي دارند که محکم باشد ، قوي باشد در سختي ها ، در دشواري ها همراه و هميارشان باشد انقدر قوي باشد که همه دنيا در برابرش کم بياورد . . .


اهاي پسر سرزمين کمي اهسته برو . . .


به کجا چنين شتابان!!!











تاريخ : پنجشنبه هشتم تیر 1391 | 20:38 | نویسنده : آنت _ بانشی
 

 

تو رفتی و


من میخندم...



به میز کافه


به فنجان


حتی به گارسون...



خیال میکنند دیوانه ام!!



نمیفهمند،



برابر تراژدی


باید خندید....
 
 
 
 
 


تاريخ : سه شنبه نهم خرداد 1391 | 20:34 | نویسنده : آنت _ بانشی
چرا خاموشم؟ چرا زمانی دراز ناگفته گذاشتم چیزی را که عیان است؟

و چرا سخن نگفتم از "بازی جنگ" که طبق نقشه آن را تمرین کرده‌اند؟

از آن بازی که اگر در پایان آن جانی به در برده باشیم، چیزی نیستیم جز یاداشتی در حاشیه.

ادعا می‌شود که زدن ضربه اول به مردم ایران و چه بسا محو کردن آنها از صحنه گیتی حق است،

زیرا گمان می‌رود در قلمرو مردی گزافه‌گو که خلقی اسیر در یوغ خود را به هلهله‌های اجباری وا داشته،

یک بمب اتمی ساخته می‌شود.

ولی چرا به خود اجازه نمی‌دهم نام آن کشور دیگر را بر زبان آورم؟

کشوری که سالهاست قدرت اتمی فزاینده‌ای در اختیار دارد ــ هرچند پنهان از نظرها ــ

ولی بیرون از عرصه نظارت،

چرا؟ چون بازرسی ممکن نیست؟

همه خاموشند، حقیقتی را ناگفته می‌گذارند،

من نیز به پیروی از این سکوت فراگیر لب فروبسته‌ام ،

احساس می‌کنم این دروغی است سنگین که بر من تحمیل شده است،

هر آن که از این اجبار تخطی شود، با کیفر مجازات روبرو می‌شوم.

بله، همه با داغ "یهودی‌ستیزی" آشنا هستند.

اما این زمان از سرزمین من،

خاستگاه جنایتی بی‌مانند، که همیشه باید پاسخگوی آن باشد،

قرار است باز هم زیردریایی دیگری به اسرائیل فرستاده شود ،

همراه با سخنانی سرسری به مکافات بدی‌های گذشته.

هنر آن زیردریایی این است که

می‌تواند با کلاهک‌های دقیق خود همه چیز را در سرزمینی نابود کند

که در آن وجود یک بمب اتمی هرگز به اثبات نرسیده است،

پس اینک می‌گویم آنچه باید گفت.

ولی چرا تا کنون سکوت کرده بودم؟

چون فکر می‌کردم زادۀ سرزمینی هستم که لکه‌ای نازدودنی بر دامن دارد

و همین بود که مرا از گفتن حقیقت باز می‌داشت

و نمی‌خواستم نام اسرائیل را بر زبان برانم

که خود را با آن همبسته می‌دانم و به آن وفادار خواهم ماند.

پس چرا حالا، پیرانه سر و با آخرین قطره‌های جوهر قلم می‌نویسم:

اسرائیل اتمی برای صلح جهانی، که خود صلحی است شکننده، خطرناک است.

امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

و چون ما ــ به عنوان آلمانی به حد کافی بار بر دوش داریم ــ

می‌توانیم تحویل‌دهنده وسیله‌ای گردیم که عواقب آن قابل پیش‌بینی است

و نباید با عذر و بهانه در بار این گناه شرکت کنیم.

اعتراف می‌کنم من: دیگر ساکت نخواهم ماند

زیرا تزویر و سالوس غرب دیگر برایم قابل‌تحمل نیست،

و این امید را نیز در دل دارم که بسیاری دیگر زندان سکوت را بشکنند

و از این کانون خوف و خطر بخواهند که از خشونت چشم بپوشد

و همه مصرانه از او بخواهند

به مرجعی بین‌المللی امکان داده شود

تا پیوسته و بدون قید و شرط

قدرت اتمی اسرائیل و تاسیسات اتمی ایران زیر نظارت قرار گیرند.

تنها این گونه است که می توان به همه کمک کرد،

به اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها

و بیش از آن به همه کسانی که در عین دشمنی کنار هم زندگی می‌کنند

در منطقه‌ای که به تسخیر جنون در آمده است.

و بدانیم که این سان به خود نیز کمک کرده‌ایم.

 

نامدارترین نویسنده آلمان



تاريخ : جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 | 20:53 | نویسنده : آنت _ بانشی
 

 

من فرزند آدمم

نه هابیل

و نه قابیل...

مادر دلم از دنیا گرفته

سیبهارا کجا پنهان کرده ای؟؟!

می خواهم از این دنیا بیرونم کنند...

 

 



تاريخ : سه شنبه هشتم فروردین 1391 | 21:18 | نویسنده : آنت _ بانشی
 

 

بوی عیدی،بوی توپ،بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی،وسط سفره نو،

بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول،وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد، بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب،

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه،شوق یه خیزبلند ازروی بتعه های نور، برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم

عشق یه ستاره ساختن با دولک،ترس ناتموم گزاشتن جریمه های عید مدرسه،بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بوی باغچه،بوی حوض،عطر خوب نسرین،شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی.

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در می کنم

 

***

با هفت روز تاخیر سال نو مبارک

درگیر درگیریهای بعد از مزدوج شدن و دید و بازدیدهای عید...

با عرض معذرت شرح حال این روزهامو براتون  نقل میکنم...

یک ماه آخره سال یه پام بازار بود یه پام نمایشگاه...انقدر با مردم سر و کله زدم و جنسای ته مونده ی ته بارمو به مردم فلک زده ی این مرز و بوم انداختم که خودم شبا پیشه خودم سر افکنده بودم.

دو سه روز آخره سالم دست به دامن ۱۴ معصوم و ۱۲ امام بودم که ۱۵۰ تا دونه ی آخره لباسامم فروش بره...

با لطف سران این آب و خاک و ارزونی بیش از حد البسه...و فروش فرا تصور بالای دمه عید... خلاصه لباسا تموم شد و  ما سال نود و یک روز آغاز کردیم.

۳۰ هزار تومن پوله یه کاسه آجیل دادیم...۶۰ هزار تومن یه دیس میوه...حدود ۵۰ تومن یه کاسه شیرینی و به همراه شکلاتی که به لطف بزرگ مردان ایران به کیلویی ۱۶ هزار تومن رسیده بود...به به چه سال خوبی...به بزرگی نهنگ...رفاه را در ماتحتمان فرو نموده اند.

از عیدی ها هم نگذریم...مامان من...مامان همسر...برادر من ...خواهران همسر...برادر زاده ها و خواهر زاده ها...جمعا" حدود ۵۰۰ هزار تومن...حالا نقدی دادنها حساب نشده ها...

خلاصه ساله نو آغاز و دید بازدید شروع شد...یک شام برای خانواده ی محترم همسر چیزی حدود ۱۵۰ هزار تومن آب خورد...شب دوم شامی برای خاله بزرگ...حدود ۱۰۰ تومن و شب سوم برای خاله کوچک..ایضا" و ...

عالیه...قبل عید مثل خر کار کردم...که در عرض ۷ روز از دماغمون...هزاری هزاری بکشن بیرون ...خداروشکر اینقدر هم پول اضافه آوردم که تونستم یه سفر تفریحی به جزیزه ی هونولولو داشته باشم...

فکر کنم کلا" تا آخر عید ۲۴ هزار تومن پول دارم...

این بود خلاصه وضعیت عیدی ما...

راستی شما چه خبر؟؟؟؟

 

 



  • جوجه کام
  • علی شش