تبليغاتX

مستند فقر و فحشا مستندی جنجالی

زیباترین وب سایت ایرانی

Designer : Sasan Piroz Bakht Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : Lovely Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : Love Theme Sort : Free Theme Tag : Blog, Love, Lovely Blog, BlogFa, PersianBlog, ParsTheme, Personal, Personal Blog, --> تك نوشته هاي باراني...!!؟؟
تك نوشته هاي باراني...!!؟؟
LOVE STORY
خسرو شکیبائی هم رفت

 

خداحافظ خسرو......خداحافظ مرد خوش صدای ایران....

 

 

خسرو شكيبايي پس از سال‌ها نقش‌آفريني در سينماي ايران، روز جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكته‌ي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.‌
به گزارش ايسنا، اين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ايران كه سال‌ها با حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم و به خاطر اين فيلم، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دوره‌ي جشنواره فجر گرفت، سال‌ها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد بود.
پیکر زنده‌یاد خسرو شکیبایی صبح روز یکشنبه 30 تیرماه از مقابل تالار وحدت به سمت بهشت زهرا (س) تشییع می‌شود.
امین تارخ سخنگوی هیئت مدیره خانه سینما ضمن اعلام این خبر به خبرنگار مهر گفت: از آنجا که زنده‌یاد شکیبایی هنرمندی مردمی و بسیار محبوب بود و ما پیش‌بینی می‌کنیم جمع زیادی از مردم در مراسم وداع با پیکر او حضور داشته باشند، محوطه مقابل تالار وحدت را برای مراسم تشییع انتخاب کردیم.
وی در ادامه افزود: چون ما قصد داریم حتی‌الامکان تمام هنرمندان و دوستداران مرحوم شکیبایی در مراسم تشییع پیکر او شرکت کنند، این مراسم را ساعت 9 صبح روز یکشنبه سی‌ام تیر مقابل تالار وحدت برگزار می‌کنیم. جزئیات بیشتر مراسم هم متعاقبا اعلام خواهد شد و به اطلاع عموم می‌رسد.

این ایمیلی که امروز به دست من رسیده...در قسمتی که هایلایت کردم...علت مرگ خوش صدا ترین بازیگر مرد سینمای ایران را سکته اعلام کرده...در حالی که دیروز من با همین گوشهای خودم در اخبار ساعت ۲ بعد از ظهر شنیدم علت مرگ را سرطان کبد اعلام کرد......

حالا مهم نیست به چه علت.....مهم اینه تمام دیروز به خاطر از دست دادن خسرو ی عزیزمان در بهت بودم....

هنوز باورم نمیشه.....هنوز فیلم اتوبوس شبش تو کامپیوتره....دیشب دوباره دیدمش.....هر چه فکر کردم یادم نیامد برای مرگ کدام عزیز این طور اشک ریخته باشم.....

تنها وقتی مهستی رفت.....

اما دیروز....در تمام لحظات صدای خوشرنگش در خاطرم بود...یاد خانه ی سبز.....یاد هامون....یاد پری...یاد تمام فیلمهایش....

هنوز باورم نیست.....دیروز در خاطرم میشماردم...:

ناصر عبدالهی...پوپک گلدره....جمیله شیخی....منوچهرنوذری....گرجی...مهستی....بیک....قیصر امین پور....بابک بیات....و.........

خیلی های دیگه که در خاطرم نیست.....چقدر مهربان از دست دادیم....

چقدر دلتنگم......

دیروز ترسیدم برای از دست دادن عزیزانم....برای آنهائی که دوستشان دارم....برای استادان این مرز بودم.....و شاید کسانی که بعد ها قرار است استاد شوند....

استاد مشایخی....استاد انتظامی...استاد نیکو خردمند.....استاد رشیدی...استاد شجریان....استاد پرستوئی...استاد تارخ....استاد فاطمه معتمد آریا ...و.....امیدوارم هرچه خاک استاد خسرو شکیبائیست....بقای عمر دیگر هنرمندان باشد.

برای شادی روحش فاتحه فراموش نشود.

 

 

|+| قلم خورده توسط آنت در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 9:28 |
می دانستید دیروز سالگرد بزرگترین جنایت اروپا بعد از جنگ دوم جهانی بوده است؟


آیا می دانستید دیروز سالگرد بزرگترین جنایت اروپا بعد از جنگ دوم جهانی بوده است؟
آیا می دانستید 13 سال قبل و تنها در کمتر از هفت روز بیش از 8000 نفردر یک شهر اروپایی به جرم آنکه مسلمان به دنیا آمده بودند یا مسلمان بودند کشتار دسته جمعی شدند؟
آیا می دانستید به بین 30 تا 50 هزار زن مسلمان در شهر سربره نیتسا تنها به جرم مسلمان بودن تجاوز دسته جمعی شد؟
نوشتن این ارقام کار راحتی است، اما فکر کردن به آن وحشتناک است.
دیروز سالگرد قتل عام نژادی مسلمانان بوسنی و تجاوز دسته جمعی به زنان آنان از سوی صربها بود. یادتان هست آن روزها؟
هنوز هم داغ مسلمانان بوسنی تازه است، دیروز در سالگرد کشتار نژادی بوسنیایی ها جسد تازه کشف شده307 مسلمان از یک گورستان دسته جمعی به خاک سپرده شد.
سیزده سال از سیزدهم ژوئیه 1995 گذشته است. ولی هنوز داغها در بوسنی تازه است... جنایت جنایت است، علیه هر دینی و هر نژادی که باشد.

منبع عکسها: سازمان رادیو و تلویزیون ترکیه

|+| قلم خورده توسط آنت در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 14:3 |
..........................اي واي چه هلوئي بود.....
 

اينم عشق منه.....داداشه نانازم....

خوشگله نه؟

من ميپرستمش....اندازه ي تموم دنيا دوسش دارم.

امروز تازه ياد گفتم يه عكس از هارد كامپيوترم بذارم تو وبلاگم.....واسه همين خواستم اولين عكسي كه ميذارم...عكس داداشم باشه....اون دسته مهويم كه كنار داداشيه...دسته اين بنده ي حقره....

به همين منوال اگه پيش برم فك كنم آخر ماه..عكس نوه عمه ي پسر دائي شوهر خالمم براتون بذارم تو وب

فقط علي جون (داداشم) درخواست كرد به تمام بانوان زير 20 سال بگم كه : برادرم قصد ازدواج ندارن...و ميخوان ادامه تحصيل بدن....ok?

البته لازم به ذکره برادر این بنده تنها ۱۳ سال دارن.

حالا ناراحت نشین.....

اگه یه کم خواهش کنین میذارم یه عکس دیگشم ببینین...خوب؟ ناراحت نشو....آفرین عزیزم..حالا اشکاتو پاک کن....باریکلا.....

راستی یه چیز باحال براتون تعریف کنم...من یه مدیر زن دارم ۶۰ سالشه....اوایل که اومده بودم تو این اداره...علی هر روز میگفت: برای من یه زن کارمند بگیرین....اگه از اداره آنت اینا باشه چه بهتر.....

بعد از مدتی فهمید...من مدیرم زنه....دیگه تو فضا بود از خوشحالی....

یکم گه گذشت متوجه شد مدیرم پیره...بیچاره بچم پژمرد....

حالا یه تصمیم جالب گرفته میگه : ایراد نداره...مدیرت پیره....همکارات همه متاهلن...خلاصه اینا بچه که دارن...منو به اونا معرفی کن....

 هر روزم که بهم زنگ میزنه اول از همه حال مدیرمو میپرسه....

خدا رحم کنه الان که ۱۳ سالشه اینه.....بزرگ بشه.....وا حسیناس.

میشه قضیه ی اون پسره که میره تو مغازه میگه: ببخشید آقا شما کارت (در قلب من تنها تو هستی)دارین؟

فروشنده : بعله آقا

- میشه لطفا " ازش ۱۲ تا بدین.....

(این وصف حال برادر ناناز من بود در آینده .....)

|+| قلم خورده توسط آنت در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 13:47 |
این مطلب واقعیست..............
اینم یه عکس جالب که به مطنمون هیچ ربطی نداره

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

این آقا داماد میرود که حالش را ببرد.

*******************

مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست

1
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

2
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

3
مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

4
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

5
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...

6
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

7
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.

8
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...

9
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!

10
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

11
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

12
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer

13
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

14
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

15
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟

|+| قلم خورده توسط آنت در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 10:3 |
تست
 
www.Persian-Star.org
 

تست تمرکز خلبانان (شما نیز امتحان کنید)

اینجا را کلیک کنید شکلی را که مشاهده می کنید با دقت بررسی کنید و ماوس را روي مربع قرمز نگه داشته و آن را حركت دهيد.سعي كنيد مربع قرمز رنگ با ديواره و مربع/مستطيل هاي آبي رنگ برخورد نكند.اگر بتوانيد بيشتر از 18 ثانيه از برخورد جلوگيري كنيد، شما يك نابغه هستيد!گفته شده خلبانان نيروي هوايي آمريكا تا 2 دقيقه مي توانند به بازي ادامه بدهند!

 

 

 

|+| قلم خورده توسط آنت در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 17:33 |
يك معماي پيچيده
 

- رئيس به منشي : براي يك هفته سفر خارجي برنامه ريزي كنيد.

- منشي با همسر خود تماس ميگيرد و ميگويد : براي يك هفته بايد با رئيس اداره به سفر خارجي بروم.

- همسر منشي با معشوقه پنهاني خود تماس ميگيرد : همسرم براي يك هفته به مسافرت ميرود و ما ميتوانيم يك هفته را در كنار هم باشيم.

- معشوقه مرد با پسر بچه اي كه او معلم خصوصيش بود تماس ميگيرد و ميگويد : يك هفته كار دارد و نميتواند برود......

- پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس ميگيرد و ميگويد : معلم من براي يك هفته گرفتار است و ما ميتوانيم اين يك هفته را با هم باشيم.

- پدر بزرگ و يا همان رئيس اول با منشيش تماس ميگيرد كه اين هفته را بايد با نوه ام بگذرانم و ما نميتوانيم به مسافرت برويم.

- منشي با همسرش تماس ميگيرد كه براي رئيسم مشكلي پيش آمده و مسافرت لغو شد.

- مرد با معشوقه خود تماس ميگيرد : ما نميتوانيم اين هفته را با هم باشيم.مسافرت همسرم كنسل شد.

- معشوقه ي مرد با پسر بچه تماس ميگيرد كه اين هفته مثل گذشته كلاسمان را ادامه ميدهيم.

- پسر با پدر بزرگش : معلمم اين هفته كلاسش را ادامه ميدهد.ببخشيد و مانميتوانيم اين هفته با هم باشيم.

- و پدر بزرگ (همان رئيس) با منشي تماس ميگيردكه دوباره براي سفر برنامه ريزي كنيد.....

و اين مسئله همچنان ادامه دارد...كمكشون كنيد از اين تكرار خلاص شن.

 

 

|+| قلم خورده توسط آنت در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 14:6 |
به مناسبت روز مادر....با عرض معذرت از تموم مادراي گل ايروني

اگر شما به رئيس جمهور كشورها فحش بدهيد چه اتفاقي خواهد افتاد . 

 

امریکا
شما به رئیس جمهور امریکا میگویید: «مادرت رو...»! ولی اتفاق خاصی نمیافتد، فقط شما معروف میشوید و دربارهء مادر رئیس جمهور کتاب مینویسید و میلیونها دلار درآمد کسب میکنید! اما بعد از آن، رئیس جمهور از شما به دادگاه شکایت میکند و شما مجبور میشوید که بابت غرامت، همهءپولتان را به رئیس جمهور بدهید



انگلستان
شما به نخست وزیر انگلستان میگویید: «مادرت رو...»! نخست وزیر هم به شما میگوید: مادر خودت رو

 بريد ادامه مطلب براي ديدن ادامه مطلب روي  ا + ا  پائين كليك كنيد

|+| قلم خورده توسط آنت در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 10:25 |
در جواب به حاج آقا
سلام حاج آقا
آره این متن از من نبود...اما حرف دل من و خیلی از آدمائی بود که تو این مملکت زندگی میکنن....

حاج آقا برای روش شدن موضوع میگم...مادر بزرگه من یه روحانیه....پدر بزرگم...اولین شیخ گیلان بود...که بزرگترین مساجد گیلان و ساخت....چندتا از خیابونای رشت به نام پدر بزرگمه....تار موهای مادرمو تا به حال کسی ندیده.....منم شاید شیطون باشم و کمی کج راه رفته باشم اما اینقدر اعتقاد داشتم که برگردم....پس فکر نکنین من از خونواده ی بی بند و باریم...نه....

اما حاج آقا...شما خودتون توی این خیابونای شهر چندتا زن نجیب و دیدین که به خاطر بی پولی مجبورن برن تن فروشی کنن....چندتا دختر و دیدین که پدراشون به خاطره اعتیاد بهشون حتک حرمت کردن....چندتا بچه سره خیابونا دزدیده میشن بعد سره چهارراه بعدی کبریت میفروشن؟
شما داستان دخترک کبریت فروشو یادتونه؟؟؟؟؟
الان دیگه باید اسم داستان و عوض کرد و گذاشت...دخترک تن فروش...
من گناه و به گردن شما روحانیون نمیندازم...اما چندتا از شما روحانیون واقعا" به خاطر دین و خدا عمامه سر میکنید؟

یه نگاهی به روزنامه ها بندازین....در روز چندتا از این سران مملکت به خاطر اختلاص به زندان میوفتن؟....در سال چندتا زن ناخاسته به کشورای عربی فروخته میشن؟
اصلا" یه سوال ساده...شما در سال جاری چقدر تونستید پول ذخیره کنید؟
هیچی....چرا ؟
برای برنامه ریزی بد....من مقایر اسلام حرف نمیزنم...مغایر مملکتم حرف نمیزنم...من میگم...کمی نگاهمونو باز تر کنیم...شمائی که حاج آقائی باید کمک کنین....

من هر وقت که یه زن خلاف و تو خیابون میبینم....تا یه هفته به حالش گریه میکنن....زن لطیفتر از اونه که اونقدر زمخت و خش بشه....چرا....حاج آقا تا به حال به دستاشون نیگا کردین.....(من درباره اکثریتشون صحبت مبکنم...نه در باره اقلیتشون که روزی ۱ میلیون در میارن) چروکای روی دستاشون آدمو دیوونه میکنه....

میدونین یه بار با نامزدم....ساعت حدودا" ۲ صبح تو خیابون تجریش داشتیم میچرخیدیم....یه زن خلاف کنار خیابون بود....من به نامزدم گفتم: علی نیگه دار سوارش کنیم...پولی که امشب باید از راه خلاف در بیاره بهش بدیم....میدونین وقتی جلو پاش ترمز کردیم....گفت چقدر میگیره؟      ۲    هزار

باورتون میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۲ هزار

من به خاطر حالت چشمای اون زن فقط گریه کردم.....من یه زنم حاج آقا میفهمم یه زن چقدر در اختیار گذاشتن تنش براش سخته...اونا هم یه روزی عاشق میشن...اونا هم دلشون خونه میخواد....

اونا هم خدا رو میشناسن....به خدا میشناسن....

نمیدونم حاج آقا...اما احساس میکنم....یا دید من نسبت به این جوامع غمگینانس.....یا واقعا" دنیا همونه که من راجعبش نقل کردم....

در هر حال اگر باعث سوعه تفاهم شد ببخشید.

 

تا بعد....................آنت خیلی خیلی غمگین

 

*************************

سلام حاج آقا منظور من تنها وتنها ایران نبود...اما من الان تو این کشور دارم زندگی میکنم...و کشور من یه کشور اسلامیه....پس بهم حق بدین با یه دید دیگه یه کشورم نگا کنم....کشور من باید پاک بشه از بدیها...از تلخیها....و متاسفانه آدمای کشور من اینقدر درگیر یه قرون دوزارشونن که یادشون میره...به وضع کشورشون نیگا کن...

همه جا فقط حرفه ....همه از ترس از دست دادن همون يه شاهی که ته ماه میاد به حسابشون...دهناشونو بستن...خواهرای منم تو خارج از کشورن حاج آقا ....من میدونم تو همین آمریکائی که اکثر جوونای ما آرزوی رفتم به اونجارو دارن.....چه کثافتی موج میزنه...میدونم....

اصلا" حاج آقا...
شما تا به حال دبی رفتین؟
من رفتم....یه کشور مثلا" عربی و مسلمون بالاترین آمار صادرات زنو داره....من میدونم همه جای دنیا کثافت شده....اما...من فقط میخوام دنیای کوچیک خودمو درست کنم....فقط ایرانمو....من نمیخوام بدبختیارو ببینم.
من.........

داریم دردو داغی از درد جان فراتر
                                       اندوه ما در این عصر از هر زمان فراتر
هرچند درد نان هم.اندوه بیکرانیست
                                       در دی است در دل ما از درد نان فراتر
گفتم به شعر تلخی این راز را به یا ران
                                       دیدم که داغ این راز از بی کران فراتر
همچون کبوتری که.بال وپرش شکسته
                                        در اوج بی پناهی بی اشیان فراتر
بگذار تا بماند این درد خود فروشی
                                        در این زمین که حتی از اسمان فراتر

شعر از استاد هاشمي زاده.....دوستت دارم استاد.


|+| قلم خورده توسط آنت در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 15:56 |
فاحشه

 

سلام ف ا ح ش ه........ تعجب کردی!؟

میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .  شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام ! راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

مگر هردو از . یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است.... بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده قاسم داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی !

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده قاسم نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

ف ا ح ش ه
دعایم کن...... 

 

 

 

از وبلاگ دیاآکو

این نیز از ماست  :   هاواری اوینار

|+| قلم خورده توسط آنت در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 16:16 |
من این متنو خیلی دوست دارم...........تو چه طور؟
 

 

 

 

دوستت داشتم ... يادت هست؟.....

گفتم دوستت دارم.... و تو گفتي کوچکي

 براي دوست داشتن....

رفتم تا بزرگ شوم.... اما آنقدر بزرگ شدم

 که يادم رفت دوستت دارم

 

 

 

 

 

|+| قلم خورده توسط آنت در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 9:18 |
شعری دیگر ...
 

 

 حراج                                      ۲۰/۱/۸۳

ای دل خسته

سکوت شب را به یاد یار سفر کرده در تشویش خاطره ها سپری کن.

که چنین است رسم روزگار

حتی یاران هم افسانه های زیبا

و ابرهای فراری آسمان ذهن شلوغت را

به تمسخری فراخ و عمیق

با بازی روزگار  میسنجند.

و هرگز تو را نمیبینند

که چگونه خاطرات شیرین چنگ خوردمان را

به حراج گذاشتی

حراجی بس نافرجام

که خریداری ندارد

و من تنها

به امید دیدار تو

در تلاطمی بی وقفه

شمارش خلق را تکرار میکنم

وهنوز در این خیال خامم

که رهگذری نظری چند بر این قلب شکسته بیافکند

و در این اوهام که شاید

تو آن رهگذر بی خیال

جاده ی

روئیاهایم باشی.

آنت راد

 

 

 

 

|+| قلم خورده توسط آنت در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 9:38 |
..............
 

 

گاهی دلم برای کسی تنگ میشود.

 

 

 

|+| قلم خورده توسط آنت در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 10:31 |
ببینین چه نازن...............

دوست داری بقیشم ببینی برو تو ادامه مطلب.....

دددددد  برو دیگه.

|+| قلم خورده توسط آنت در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 8:15 |
خدارو شکر
بچه ها خدارو شکر سوعه تفاهم (چه جوری مینویسنش ؟) حل شد....

واسه همین آپه آخرو پاک کردم...تا دوسته عزیزم.....سالی جان دلخور نشن.....

همیشه یادتون باشه....من خیلی خیلی خاطرتونو می خوام.

خداجون شکرت

 

|+| قلم خورده توسط آنت در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 8:7 |
تا به حال خورشید تو دستاس حس کردی؟

كوچولو، بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

*****************

كوچولو، بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

*******************

جلل خالق ...همین مونده بود خورشیدم قورت بدیم...شنیده بودم تو چین سوسکو سگ و گربه ی ...هزارتا کوفت دیگه می خورن اما نمیدونستم...جایه  دیگه ای از دنیا اینقدر قطحیه که به خوردن خورشید رو آوردن.....

میخواین بدونین دیگه با خورشیده بیچاره چی کار میکنن؟

برید ادامه مطلب.

(اما جا داره از این هنرمند گمنام خوش ذوق هم تشکر کرد)

|+| قلم خورده توسط آنت در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 9:8 |
...................................؟

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

                      بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

 

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

                      سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

                      من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

                      دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

                      این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

                      ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

                       اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

                       در شگفتم من چرا نمی پاشد ز هم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل ظبع حزین

                       خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

                      این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟

 

|+| قلم خورده توسط آنت در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 14:2 |
اتل متل

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟

 گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون

 عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون

يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار

 اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي

 هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد
 

|+| قلم خورده توسط آنت در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:9 |
ماهیگیر

 

صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از
صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این
سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت
می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی
چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را
بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب
می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر
اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی
بنوشی...

|+| قلم خورده توسط آنت در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:1 |
عیدتون با تاخیر مبارک
سلام دوستای نازنینم.....از همتون ممنون بابته اینکه تو این مدت به یاد من بودین و واسم آپ میذاشتین.....از تنها......داداشی...استاد...بازتاب.....شیما...محمد حسین....و تمام بر و بچه هائی که منو فراموش نکردن.

دوستون دارم.....

درسته که نمیتونم...تند تند آپ کنم ..اما میخوام بدونین تمام مدت به یادتونم.

راستی ریفیخای گلم....اواسط اردیبهشت میخوام یه جشن کوچیک بگیرم....همتون دعوتین....با اومدنتون خوشحالم کنین.

راستی یه چیزی بگم...پیشه خودمون بمونه...تو این دت اینقدر خوردمو خوابیدم...۱۰ کیلو به وزنم اضافه شده....قبل از عید رفتم دارو گیاهی فروشی....یه مشت دارو واسه لاغری خریدم ..آوردم خونه...دریغ از یک بار مصرف دارو ها...

جاتون خالی....از طرف شرکت ۱۰ کیلو آجیل داده بودن...در عرض ۵ روز اول تموم شد...البته شکم ما هم دو روز زودتر میره عید دیدنی.....(یعنی یه جورائی گاو شدم)

مامانم تهدیدم کرده اگه تا آخره ماه لاغر نشم...دیگه تو خونه رام نمیده.

وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

حال میکنین با این رفیقی که دارین؟ ام پي تيري تعطيلاتو واستون تعريف كردم.

بازم ميام......قول ميدم

 

تا بعد.......آنت

|+| قلم خورده توسط آنت در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:52 |
سلام دوستای دوست داشتنیه من
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلام.

من اومدم.

میدونم دیر اومدم ...اما به خدا سرم خیلی شلوغ بود . دلم واسه همتون تنگ یه ذره شده...قده یه نخود

واستون یه عالمه حرف دارم...قده یه دنیا...

دوستون دارم

 

 در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بيایی

الان وقت ندارم واستون آپ خوشگل بنویسم...اما قول میدم زوده زود بیام

 

|+| قلم خورده توسط آنت در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 16:35 |
خداحافظی کمرنگ .....
 

 

میدونم که کمی کمرنگ شدم...شرمنده....

من مسئول سایت یه شرکت خصوصی بودم...واسه همین راحت آپ میکردم و شماهارو با مطالب خودم خسته میکردم....

اما متاسفانه یا خوشبختانه نمیدونم دارم از اینجا میرم...به ....اگه حدس زدین کجا....

من قراره مدیر باشگاه فوتبال زنان....میلاد غرب بشم.

تمریناتم از همین امروز شروع میشه...به امید خدا تا آخره ماه باشگاه راه اندازی میشه و کاره منم شروع میشه...تا موقعی هم که یه کم به باشگاه سرو سامون بدم از توی نت اومدن خبری نیست...البته شاید گاهی از توی خونه آپ کنم که در اون صورت حتما" با خبرتون میکنم...

امروز اومدم تا از همتون بابته...هم فکریاتون...ابراز احساساتون....کمکاتون...نقداتون.... و شاید گاهی اوقات بد اخلاقیاتون تشکر کنم...بگم...

شاید هیچوقت هیچکدومتونو ندیده باشم..اما شماها دوستانه واقعی و خیلی خیلی خوبه من بودین....

تنها....مصی...داداشی کوچولو.....مرضیه...محمد.....داداش رقیم.....سالی......سیما.......ماهر نازم......استاد.....حسینعلی اقا.....فرشته .....انریکو.....محمد حسین.....با تمام دوستای دیگم که الان اسماشون یادم نیست....امیدوارم منو بابته این کوتاهی ببخشین.

من دوست دارم با همتون از نزدیک اشنا بشم....همتونو از نزدیک ببینم...تا بتونم حستون کنم...هر کدوم از شماها که دوست داشت بیرون از این دنیای مجازی هم با هم باشیم فقط کافیه شمارشو برای من بفرسته.....

هموتونو دوست دارم.

همتونو......

 

|+| قلم خورده توسط آنت در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 9:36 |
تولدم موفالک
 

مقارن شدن میلاد بزرگ بانوی ایران

(آنت جون ) با عاشورای

حسینی را به شما عزیزان دل تبریک و

تسلیت عرض میکنم....

 

لطفا" از ارائه ی هدیه دریغ نفرمائید.....

 

با تشکر بنیاد جمع آوری هدایا

 

***************

تفلدم افتاد عاشورا...من گریه

دارم....میخواستم تفلد بگیرم همتونم

دعوت

کنم....

|+| قلم خورده توسط آنت در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 11:6 |
سال نو......

سال نو همتون مبارک

امیدوارم...بهترین روزهارو پیشه رو داشته باشین

از دور

آنت

اینم یه کمی اطلاعات راجبه کریسمس:::::::::::

«کریسمس»، برگرفته از واژه «Cristes maesse» در انگلیسی کهن و معنای تحت‌اللفظی آن، «christe mass» است.
این جشن، همان جشن مسیحی است که به یادبود تولد عیسی مسیح (ع)، در 25 دسامبر برگزار می‌شود و تعطیلات عمومی و غیرمذهبی نیز در همین ایام است.
مطابق با تقویم رومی، کریسمس برای نخستین بار در سال 336 میلادی، در رم جشن گرفته شد.
با این حال، در بخش شرقی امپراتوری روم، در ششم ژانویه، به دو مناسبت تولد و تعمید عیسی (ع) جشن برپا می‌شد؛ مگر در اورشلیم که در آن‌جا فقط تولد عیسی (ع) جشن گرفته می‌شد.
در قرن چهارم میلادی، به‌تدریج، بیشتر کلیساهای شرق نیز، برگزاری جشن تولد عیسی (ع) در 25 دسامبر را پذیرفتند.
با این همه، کلیسای ارمنی، هرگز برگزاری جشن میلاد مسیح (ع) در 25 دسامبر را نپذیرفته و هم‌چنان، جشن میلاد را در ششم ژانویه برگزار می‌کند.
پس از برگزاری کریسمس در کلیسای شرق، جشن تعمید عیسی، در روز ششم ژانویه، یعنی روز جشن اپیفانی برگزار شد.
با این حال، کلیسای غرب، اپیفانی را روزی دانست که مجوسیان با عیسای نوزاد ملاقات کردند و بدین مناسبت آن را جشن گرفتند.
هنوز هم معلوم نیست چرا سرانجام، کریسمس در 25 دسامبر برگزار می‌شود، اما به احتمال بسیار، مسیحیان اولیه، تاریخی را در نظر داشتند که با جشن رومی موسوم به «مهر شکست‌ناپذیر» هم‌زمان بود.
روز «مهر شکست‌ناپذیر»، روز شروع انقلاب زمستانی، یعنی نخستین روز از فصل زمستان است؛ زمانی که روزها رفته‌رفته بلند و بلندتر می‌شوند.
آداب و مراسم سنتی جشن کریسمس، منشأهای گوناگونی دارد که از آن جمله می‌توان به روز Satarnalia (شادمانی) در فرهنگ رومی که مطابق با 17 دسامبر است، اشاره کرد که روز رقص و پایکوبی و رد و بدل کردن هدایاست.
25 دسامبر، هم‌چنین زادروز میترا، خدای ایرانی است.
در سال جدید رومی، یعنی اول ژانویه، خانه‌ها را با چراغ و سبزه‌آذین، زینت می‌کنند و به کودکان و بینوایان هدیه می‌دهند.
زمانی که قبایل توتون، به سرزمین گل (فرانسه)، بریتانیا و اروپای مرکزی نفوذ کردند، آداب و مراسم عید سال نو ژرمن‌ها و سلتی‌ها نیز به مراسم جشن کریسمس افزوده شد.
خوراک‌ها، کُنده کریسمس (کنده‌ای که در شب کریسمس می‌سوزانند)، کیک شکلاتی مخصوص شب عید، سبزه و درختان صنوبر، هدایا، دیدارها و کارت‌های تبریک، همگی جلوه‌های گوناگون برپایی این مراسم و ایام شادمانی است.
آتش‌بازی و نورافشانی و صنوبرها، همیشه در این جشن زمستانی چه در دوره‌ی مشرکان و چه در در عهد مسیحیان وجود داشته است.
از قرون وسطا، درختان همیشه‌سبز، جزء جدایی‌ناپذیر کریسمس بوده است.
در بسیاری از کشورها، کریسمس بنا بر سنت، جشن خانواده و کودکان محسوب می‌شود که تحت نام حامیان آن، قدیس نیکولاس یا سانتاکلوز، برگزار می‌شود و در آن هدایایی رد و بدل می‌شود.


****************

عیدیتون موفالک

|+| قلم خورده توسط آنت در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 13:26 |
فقط برای تو

 

 

سلام مرده پا به گریزه من...

چشمانم خشک شدند ...

بس که به این جاده ی تاریک نگریستم....

کجای این شهره شلوغی؟؟؟

لباسه گرم بر تن کرده ای؟

شکمت سیر است؟

یا شاید باز هم یادت رفته...ناهار بخوری؟

آه که چقدر دوری از تو عذایم میدهد.

از این قطره اشکهائی که بی اجازه از چشمانم بر کلیدهای کیبورد میوفتند بی زارم.

از حسه تنهائی

حسه اینکه دیگر ماله من نیستی...

و اینکه دیشب به جای آغوشه من دستانه دیگری

بازوانت را در بر گرفتند.

آه

قلبم

چقدر مظلومانه روزها را پشته سر هم مینهم...

به امید روزی که...

به امیده روزه تو...

روزه من

اگر تا آن روز مرا به یاد داشته باشی...

 

 

|+| قلم خورده توسط آنت در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 14:59 |
فقط برای تو

 

زمستان نزدیک است....ومیلاد من در راه...

کوچه ی ما را معمورانه شهرداری میکنند....غریبه ها از کوچه های کناری میگذرند....

به گمانت تا سالروز تولد من کوچه ها را بازسازی میکنند؟؟؟؟

به گمانت کسی در ان روز حین گذر از کوچه، تولدم را به من تبریک میگوید؟؟؟؟

به گمانم...غریبه ها راهه خانه ی دله مرا فراموش کرده اند....؟

 

 

|+| قلم خورده توسط آنت در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 8:36 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ